تبليغاتX
مریم

مریم

نوشته هایی فقط برای دل خودم

حالت از من بهم می خوره؟؟
از من ؟؟؟
خوب شد بالاخره یه بار احساس مشترک پیدا کردیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 17:24  توسط مریم  | 



● اگر يك وقتي،
احساس كردي،
خيلي حال خوبي داري،
خيلي همه چي بر وفق مرادته،
خيلي داره بهت خوش ميگذره،
خيلي احساس خوشبختي بهت دست داده،

خيلي خودت رو نگران نكني چون به زودي
يك جوري حالت گرفته ميشه كه همه چي كوفتت ميشه!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:16  توسط مریم  | 



بزرگترين انگيزه براي يك حركت خوب و سازنده
رو كم كني
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:34  توسط مریم  | 

لحظه هاي ناب زندگي من
شامل دقايقي مي شود كه
از خودم با همه وجود متنفر شده ام!
و تو را سپاس!!
از آن روي كه مولد ناب ترينش شده اي!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 12:50  توسط مریم  | 

مشترك مورد نظر
شديدا دچارخانه تكاني زدگي،خريد زدگي و عيد زدگي مي باشد،
لطفا مجددا سوال نفرماييد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 13:13  توسط مریم  | 



من يک آدم برفي هستم، سفيد و سرد.
احساس عجيبي دارم.
من احساس مي کنم بهار را دوست دارم.
من فکر مي کنم
- يا نه، مطمئنم -
شکوفه هاي سبز را دوست دارم...
و ميوه هاي قرمز را، و گلهاي سرخابي و بنفش و زرد.


من در زمستان، بعد از اولين برف، بيدار شدم.
من با شروع بهار، با اولين جوانه ها، خواهم مُرد.
حتي خاطره ء خيس مرا،
- که پس از مرگم روي زمينِ سرد مي ماند -
چند دقيقهء بعد آفتاب با خود خواهد برد.
و من هنوز نمي دانم که چرا من عاشق بهار شدم.


من، آدم برفي، عاشق ِ قاتل ِخودم هستم.
گردش روزگار مي داند که من تا پاي جان بهار را دوست دارم،
و طاقت دوري اش را هم ندارم.
و اگر خورشيد مرا نمي کَشت،
- و چند روزي پيش بهار مي ماندم -
شايد روزي واقعا مي فهميدم که من مُردن را دوست دارم،
يا به بهار به خاطر خودش دل بستم.


من،‌ آدم برفي، در پايان فقط يک آرزو دارم.
لطفا پس از مرگم از بهار هيچ چيز راجع به من نپرسيد،
مبادا ناراحت شود؛
يا جوابي ندهد؛
يا مرا بياد نياورد...
هر احساسي نسبت به من دارد يا ندارد مهم نيست،
من هم اصراري به دانستنش ندارم...
من بهار را به خاطر رنگهايش، شکوفه ها و جوانه هايش دوست دارم؛
همانگونه که مي آيد و عمر مرا پايان مي دهد؛
من، آدم برفي، پايانِ بهاري خود را دوست دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 18:49  توسط مریم  | 



● زمستان تو را بدرود!
بهار،
تو بيا ببينيم چه گلي به سرمون ميزني!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 18:49  توسط مریم  | 

در پی مرگ مغزی رضا نامی که گویا همسایه ما نیز بوده:
پدر بزرگوارش اعلام نموده :رضا را برای رضای خدا بخشیدم
واکنون من:
رضا را برای رضای خدا می بخشم(با انکه حقش نیست و یا نبود ...آری حقش نبود)
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17:50  توسط مریم  | 

بعد از مرگم
بر درب خانه ام پارچه سياه تسليت نزنيد.
به جاي آن الان با پولش برايم كادو بخريد
يا
خشكه حساب كنيد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 18:30  توسط مریم  | 

بعد از تحرير/بعد از چك ايميل:
تصور نميكردم كه تصور كنيد مي خواهم انتقاد كنم
كه چرا توالتها زنانه مردانه اند!!!
محض رضاي خدا كمي ظريفتر تامل كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 22:28  توسط مریم  |